خاطرات درد آور

خاطرات آدم مثل یه تیغ کند میمونه که رو رگت میکشی!
نمیبره اما تا میتونه زخمیت میکنه




گاهی بایدبه دورخودیک دیوارتنهایی کشید،نه برای اینکه دیگران راازخودت دورکنی…نه…فقط برای اینکه ببینی برای چه کسی اهمیت داری که این دیواررابشکند




یکی فریاد میزند : شوک…شوک….شوک…
و بعد صدای یک خط صاف…
و باز دوباره از خواب می پرم…
دکتر نیستُ و این قرص ها هم حریفم نمیشوند…
خدایا…یا کابوسم را واقعی کن یا طبیب دلم را بیار و رویایش کن...




خواب هایم گاهی زیباتر از زندگی ام می شوند !
کاش گاهی برای همیشه خواب می ماندم . . .



تنهایی نام دیگر پاییز است ...
هر چه عمیق تر برگ ریزان خاطره هایت بیش تر
چه زیباست خیالی که تو را از آن همه فاصله می آورد به کلبه ی تنهایی ام...
درد دارد کسی تنهایت بگذارد که
به جرم با او بودن همه تنهایت گذاشتند....
دوست دارم تنها باشم
با خیالی ؛ خالی از با تو بودن ها
دوست دارم به یاد آن روزهای گذشته
در خلوتی
کنج آرام این اتاق خالی
به یاد آن روزگاران
خاطراتم را یاد کنم...











